|
اشکهایم میچکید از گونه ام ، اینچنین تنها ندیدم خویش را
گاه می خواهم بمیرم ،گم شوم ، تا نبینم عشق دوراندیش را
یکنفردرچشمهایم می دوید ، کوزه ی اشک مرا در دست داشت
کاش می شد عالم تنهایی ام ، دست آخر کوچه ای بن بست داشت
بی خبر از سایه ای نامهربان ، در خیالم آرزو می بافتم
تا که دیدم قبر رویاهای خویش ، من هماندم زندگی را باختم
آسمان در قلب پاکم پهن بود ، عکس ماه و مه در ان افتاده بود
حیف در فال من و او تا کنون ، هاله ای از جنس فرداها نبود
با دلی آشفته یک شب می روم ، تا برای عشق خود دریا شوم
حاصل بی حاصلی در چادرم ، بر سرش پاشیده بی پروا شوم
تا بفهمد عشق من بی انتهاست ، آسمانهای خدا جای من است
برگ برگ دفتر قلبش هنوز، خالی از شور و هیاهوی من است
عاشقم ، یک عاشق بی ادعا ، جویباری مست در دامان رود
جای من در عمق اقیانوسهاست ،حرفی از دل می زنم اما چه سود!
"صبر" این تک واژه ی دنیای ما ، معنی نا گفتنی هایم نبود
کار من از این گذشت و زندگی ، عشق را از پیش چشمانم ربود
دیگر ای کابوس رویاهای سرد ، مشت خود از گیسوانم باز کن
راحتم بگذار و از اینجا برو ، چنگ خود با دست دیگر ساز کن |